یادداشتی بر کتاب ((خسی در میقات))

گفتم از قلم جلال بنویسم، دیدم بسیار نوشته‌اند. خواستم از خسی در میقات بنویسم  دیدم بسیار نوشته‌اند. کسانی از من قویتر در این حوزه که هم نقد بلدند بنویسند و هم کارشان این است. پس احتمالا باید مثل خود جلالِ خسی در میقات، مکاشفه کنم و به جستجو بنشینم. انگار متن شیوه روایی کتاب من را گرفته. بگذریم.

چیزی که توی این کتاب سخت ذهن من را درگیر کرد، سفر به قصد اکتشاف بود، سفر به قصد مقایسه دو چیز. دیدگاه و تصورات با چیزی که در واقع وجود دارد. اینکه قرار است یک سفر تو را متحول کند. آدمهای جدید ببینی و عوض شوی، شاید به حال بهتر. به هر جهت خوبی این سفرنامه همین بود. قرار نبود فقط از مختصات شهرها و بافتها باشد، قرار نبود که مکانیک وار از مراسم حج گفته شود. قرار است آدمهای آنجا را ببینیم، نقد بشوند و با نقد آنها نقد بشویم و ببینیم حال و روز آنها چطور است. در آنها سالها جغرافیای این دیار درگیر چه موضوعاتی است.

خسی در میقات قرار بود که ((خسی باشد که به میقات رفته نه کسی که به میعاد)) اما جلال تا آخرین لحظه همچنان نگاه از بالا به پایین خود را دارد، هنوز به نقد می‌نشیند و انگار نه برای گم کردن خود، بلکه برای سیاحتی آنجا می‌رود. انگار می‌رود که سفرنامه بنویسد و نه اینکه خود گم شود و چه غم انگیز که جایی از فامیلی می‌گوید که در سن هشتاد سالگی است و عمر حضرت نوح را دارد و کی حال دارد این همه عمر کند و چند سال بعد جلال نیست.

خسی در میقات را باید خواند، نه برای اینکه سفرنامه‌ایی خوانده باشی، برای اینکه تجربه خودت از دنیای اطرفت را ببینی؟ اعمالی که انجام می‌دهی؟ سفر زندگی که می‌روی؟

ارزش خواندن: دارد

 

یادداشتی بر کتاب ((پاییز فصل آخر سال است))

این کتاب را بعد از کتاب پیرمرد و دریای همینگوی خواندم، هر دو یک جورایی درونگرا بودن. شخصیتهایی با خودشان درگیر، شخصیتی‌های که می‌خواهند واقع‌گرا باشن، وضع موجود را تغییر دهند و اثبات کنند که از پس مشکلات زندگی برمی‌آیند و اما زندگی حریفی دست بسته نیست، چغر است و بد بدن.

داستان پاییز فصل آخر سال است، داستان سه دختر است از دنیای متفاوت، لیلا که از جنوب آمده و با اینکه اهوازی است اما سیاه نیست. ((نمی‌دانم چرا نویسنده‌ها برای اینکه بگویند خیلی داستانشان تناتنگ دنیای الان است از این اصطلاحات کلیشه‌ای استفاده می‌کنند.)) روجا از شمال آمده و شبانه که تهرانی‌است. اما دانشگاه جایی می‌شود که شخصیت‌ها با هم آشنا می‌شوند و روی هم تاثیر می‌گذارند.

سه شخصیت از دنیای متفاوت آمده‌اند اما تفاوت زیادی ندارن، شاید تجربه‌های تلخشان روی شخصیتشان تاثیر گذاشته باشد اما اقلیمی که از آنجا آمده‌اند نه. دغدغه‌هاشان اما دغدغه همه‌ی ده شصتی‌هاس برای همین حس همزادپنداری آنقدر قوی است. بالاخره کسی مثل لیلا را می‌شود به راحتی پیدا کرد یا کسی مثل شبانه را که بهتر پرداخت شده بود. اما مردهای داستان انگار نیستند، فقط قرار است باشند تا واکنشهای زنها توجیه‌پذیر باشد.

داستان در دو فصل روایت می‌شود یکی تابستان که شخصیت‌ها شروع به جنگیدن می‌کنند با حال و روزشان، با دغدغه‌هاشان، با مشکلاتشان و فصل دوم که پاییز است و نتیجه تلاششان را می‌شود دید.

ای کاش خانم مرعشی به جای روایت سه شخصیت، یکی را سوژه قرار می‌داد تا حسابی پخته‌اش می‌کرد، جلایش می‌داد و تکیه نمی‌کرد به کلیشه‌ها و تجربه‌ی خواننده‌های ده شصتی، تا کسانی هم که از این ده‌ نیستند حال و روز این آدمها را بهتر درک کنند.

بدی خواندن این داستان بعد از داستان همینگوی، ایجاز همینگوی، فلش بک‌های حساب شده، درگیری‌های درونی جا افتاده پیرمرد بود که در این کتاب ضعیف بود و بیش از حد به چشم می‌آمد، بعضی جاها بی‌خودی و برخی مواقع فقط می‌خواندی که بگذرد. انگار بعد از تماشای لیگ اروپا حالا نشسته‌ای و لیگ ایران را می‌بینی.

در نهایت این کتاب خوب توانسته حال و روز این روزها را به داستان درآورد و خب همین ارزش خواندن کتاب را دارد اما فقط برای یکبار. این کتاب کتابی است زنانه.

ارزش خواندن: در لیست ذخیره‌ها